غمی پنهان در فراق محسنی از جنس نور

با اینکه بیش از سه سال است ازعروج عاشورایی گونه او میگذرد ولی هنوز باورم نشده که از میان ما رفته است وهرروز که درکوچه های محله قدم میگذارم او را در کنار خودم حس میکنم نمی دانم چراوجودم ازیاد او حتی لحظه ای تهی نمیشود انچنان لحظات زیبایی را در طول دوران جوانیم با او داشتم که حاضر نیستم به خودم بقبولانم که از پیشم رفته است  هر وقت به زادگاهش قدم میگذازم و یا در خانهشان  می نشینم منتظرم مثل همیشه با آن چهره شاداب و لبان خندان به دیدنم بیاید و اورادر آغوشم بفشارم و لذات بااو بودن رادومرتبه حس کنم ولی افسوس که هر چه منتظرمی نشینم یا به انتهای کوچه مینگرم او نمی آید. نمی آید ، نمی آید

/ 0 نظر / 21 بازدید